تبليغاتX
Love Is... Love Is...
 
   
 

 

 
باز هم هق‌هق شب‌ گريه‌ها زير پتو

چه عريان است درخت تنهايي من

خسته‌ام ازسكوت ناتمام شب

چه افسرده شبي است شب‌هاي چندين ساله‌ي تنهايي من

+ Writen At  Sun 12 Oct 2008 Time 8:35 PM  By The Same No Body  | 

دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم

میدانی٬
بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر
و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و می‌نویسم
از خودم
از تو
از راز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود
یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم که میترسم
که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ
.

+ Writen At  Thu 9 Oct 2008 Time 7:38 PM  By The Same No Body  | 

سلام

آمدیم که شروع کنیم٬ آمدیم که بمانیم!

اولین پست رو با شعری از سهراب سپهری به مناسبت هشتاد و دومین سالگرد تولدش آغاز می کنیم (۱۵ مهر). روحش شاد و یادش گرامی باد.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

واژه را باید شست.

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد..

mmm

 چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید جست.

چشم ها را باید شست...

+ Writen At  Sun 5 Oct 2008 Time 7:18 PM  By The Same No Body  | 

 

 
 
     
  Template Designed By : The Same No Body