تبليغاتX
Love Is... Love Is...
 
   
 

 

 

سفر به خیر
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
 
+ Writen At  Tue 9 Dec 2008 Time 5:33 AM  By The Same No Body  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که

چگونه زير غلتک می‌رود

و گفتن که "سگ من نبود"

 
ساده است ستايش گلی

چيدنش

و از ياد بردن که آبش بايد داد.

 

ساده است بهره‌جويی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود نهادن و گفتن

که ديگر نمی‌شناسمش.

 

ساده است لغزش‌های خود را  شناختن

با ديگران زيستن به حساب ايشان

و گفتن که من اينچنينم.

 

ساده است که چگونه می‌زييم

باری

زيستن سخت ساده است

و پيچيده نيز هم.

 

+ Writen At  Sun 7 Dec 2008 Time 8:20 AM  By The Same No Body  | 

 

تو می گفتی زمانی دور یا نزدیک , فریب زندگی ما را , مرا از تو , تو را از من جدا سازد...

و من باور نمی کردم...

تو می گفتی زمان این لحظه شادابی ما نیست. زمان صد چهره افسرده هم دارد. جهان تنها سرود گرم و زیبای محبت نیست. هزاران درد در هر زیر و بم دارد...

و من باور نمی کردم...

تو می گفتی دل از یاد تو بردارم...

و من هر روز ناباورتر از دیروز به دنبال تو می گردم...
 
 
 
+ Writen At  Sun 2 Nov 2008 Time 11:8 AM  By The Same No Body  | 


زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و توبرود
زندگی جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب‌پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت
زندگی "ضرب " زمین در ضربان دل ما
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفس‌هاست

 

عشق و ديگر هيچ!

+ Writen At  Wed 29 Oct 2008 Time 12:38 PM  By The Same No Body  | 

آنگاه كه چشمان مشتاقي براي انساني اشك مي‌ريزد


زندگي به رنج كشيدنش مي‌ارزد (دکتر علی شریعتی)

 

Cry For Love

 

+ Writen At  Fri 24 Oct 2008 Time 8:24 PM  By The Same No Body  | 

باز هم هق‌هق شب‌ گريه‌ها زير پتو

چه عريان است درخت تنهايي من

خسته‌ام ازسكوت ناتمام شب

چه افسرده شبي است شب‌هاي چندين ساله‌ي تنهايي من

+ Writen At  Sun 12 Oct 2008 Time 8:35 PM  By The Same No Body  | 

دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم

میدانی٬
بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر
و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و می‌نویسم
از خودم
از تو
از راز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود
یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم که میترسم
که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ
.

+ Writen At  Thu 9 Oct 2008 Time 7:38 PM  By The Same No Body  | 

سلام

آمدیم که شروع کنیم٬ آمدیم که بمانیم!

اولین پست رو با شعری از سهراب سپهری به مناسبت هشتاد و دومین سالگرد تولدش آغاز می کنیم (۱۵ مهر). روحش شاد و یادش گرامی باد.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

واژه را باید شست.

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد..

mmm

 چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید جست.

چشم ها را باید شست...

+ Writen At  Sun 5 Oct 2008 Time 7:18 PM  By The Same No Body  | 

 

 
 
     
  Template Designed By : The Same No Body